|
|
:: قورمه سبزي :: |
|
سهشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٦
ميرم...
میرم از شهر تو با یه کوله بار از خاطره دل من مونده پیشت گرچه پاهام مسافره شنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٦
دعاهای تولد
فردا اول مهر است. تولد ۵ سالگی این جا. شاید سال های گذشته خیلی بی تفاوت و با چند تا جمله کلیشه ای این خبر بی ارزش را اعلام می کردم. اما امسال دوست دارم به رسم شب های تولد آرزو کنم :
¤ توي اين ساعت نوشتمش۱۱:۱٥ ق.ظ محمد مهدي آرزو می کنم شب های قدر رمضان امسال را با تو قرآن به سر بگیرم. دلم می خواهد قامت نماز عید فطر امسال را به امامت تو ببندم. دوست دارم نماز «مستحبی» فطر از همین امسال با آمدنت «واجب» شود ... و چه آرزویی بهتر و دلچسب تر از آرزوی آمدن تو؟ شنبه ۱۳ امرداد ،۱۳۸٦
چشم هایش
(این یادداشت را به مناسبت روز پدر و البته اولین روزپدر خودم برای همشهری جوان نوشتم ) چشم توی چشم هم که می دوختیم می توانستم پشت آن چشم های خسته – که هیچ وقت خستگی اش را به رخمان نکشید – معمایی را بخوانم که سالها بود دنبال جوابش می گشتم . بابا همیشه می گفت : « تا خودت پدر نباشی نمی توانی حس یک پدر نسبت به بچه اش را درک کنی » . معنی حرفش را هیچ وقت نفهمیدم . هیچ وقت نتوانستم درک کنم آن حس پدرانه ای که بابا حرفش را می زد چه ویژگی خاص و منحصر به فردی داشت که فقط پدرها می توانستند درکش کنند ؟ تصورم از پدرها همیشه محدود به چندتا جمله می شد و جمله هایی در وصف موجودات زحمت کشی که تمام دل خوشی و امیدشان گرداندن چرخ زندگی یک خانواده و آوردن نان حلال سر سفره شان بود .این چند تا جمله کلیشه ای اما، هیچ وقت نتوانست برایم معمای چشم های بابا را حل کند.همه این ها را توی وجودش می دیدم، اما هیچ کدام پاسخی برای معمای حل نشدنی ام نبود . *** چشم توی چشم هم که انداختیم ، تمام گره معما به یکباره برایم باز شد . تازه نیم ساعتی از به دنیا آمدنش گذشته بود و توی یک پارچه سفید پیچیده بودندش و توی فاصله چند متری تا بخش ، فرصتی شده بود تا چشم توی چشمش بیندازم و دخترک را ببینم . خیلی یرای این اولین نگاه نقشه کشیده بودم . اما آن قدر هیجان زده ام کرد که توی تمام آن مدت کوتاه فقط زل زده بودم توی چشم های ریزش که برای اولین بار داشت دنیای جدیدی را تماشا می کرد . او هم همان طور زل زده بود توی چشم های من و لبخند کم رنگی – که تا یکی دوماه بعد هیچ وقت تکرار نشد – روی صورتش نشسته بود . همان چند لحظه کافی بود تا معمای قدیمی پدرانه برایم حل شود . بابا راست می گفت . هیچ وقت نمی شود این حس را از توی قلبت بریزی روی زبانت و درباره اش حرف بزنی . فقط و فقط خودت باید پدر باشی تا بدانی چرا وقتی بعد از یک روز سخت و مزخرف کاری و حدود ده – دوازده ساعت کار مداوم و اعصاب خردکن ، در را که باز می کنی و لبخند و ذوق کردن و چهاردست وپا به استقبالت آمدنش را که تحویل می گیری ، تمام خستگی های دنیا را همان جا پشت در دفن می کنی؟ یا چرا شب ها وقتی آن قدر خسته ای که صدای در کردن توپ هم نمی تواند بیدارت کند چه طور با کوچک ترین گریه اش مثل سربازهایی که نوبت پست دادنشان است از جایت می پری و بغلش می کنی تا خواب کودکانه اش به هم نریزد . امسال ، سال اول است . اولین سالی که پدر بودن را با لبخندهای دوست داشتنی یک دخترک 11 ماهه در روزپدر تجربه می کنم . مطمئنم که این ، یکی ازهیجان انگیز ترین روزهای زندگی ام خواهد بود. روزی که می توانم معمای چشم های بابا را دوباره معنی کنم . اگر «بابا» و «ماما» گفتن های دخترک بگذارد و دوباره مجبورم نکند که تمام حرف هایم را بریزم توی چشم هایم و دوتایی زل بزنیم توی چشم های همدیگر . جمعه ٢٢ تیر ،۱۳۸٦
چی ميشه اسمشو گذاشت ؟
۱ - صبح اول وقت با کلی روحيه و انرژی از خونه ميای بيرون . بعد سوار اتوبوس خصوصی می شی و در کمال تعجب يه صندلی خالی گير مياری و خوشحال ميشينی روی صندلی تا به عادت مردمان با فرهنگ از موقعيت استفاده کنی و با کتابهای سبد کتاب شهر که گذاشتند توی اتوبوس سرگرم بشی . اسم کتاب «خاطرات زيارت » بود . مال کانون پرورش فکری و قرار بود با نوشته های بچه های دبستانی دلتو ببره حرم امام رضا . همين جوری نمی دونم چه مرگم شده بود که برخلاف هميشه کتاب رو از وسطش باز کردم بخونم : « من از مشهد و عيد نوروز خاطره خوبی ندارم . چون نوروز سال ۶۶ بود که با بابا و مامان و برادرم و خانواده عمويم به مشهد رفتيم ولحظه سال تحويل بابا و مامان وبرادرم رفتند حرم ... ظهر بود که اخبار اعلام کرد در اثر تجمع مردم در حرم امام رضا عده ای کشته و زخمی شده اند . با عموم رفتيم ... پارچه يکی شونو که کنار زدم ديدم برادرمه و جنازه بابا و مامانم هم چند قدم اون طرف تر بود ...» تا شب حالم خراب بود . ۲ - يکی از اساتيد محترم می گفت گاهی اوقات وقت کم مياره . اون قدر که دلش ميخواد شبانه روز چند ساعت بيشتر از ۲۴ ساعت باشه ... يادش بخير چه قدر اذيتش کرده بوديم . خدايا ! يعنی ميشه ؟... يکی می گفت به خاطر اينه که وقتت برکت نداره . نمی دونم . احتمالش زياده . ۳ - خيلی وقته احساس خوبی ندارم . از همون روز که اون کتاب خاطره لعنتی رو خوندم . از همون موقع که اون اتفاق مسخره افتاد . از اون موقع که ... ۴ - الهم اغفر لی کل ذنب اذنبته و کل خطيئه اخطأتها سهشنبه ٢٢ خرداد ،۱۳۸٦
برای آدمی که حتی از ارتفاع طبقه دوم یک آپارتمان هم وحشت داره ، باید خیلی هیجان انگیز و دلهره آور باشه که بخواد بره بالای یکی از بلندترین ساخته های دست بشر . الان اینجا روی صندلی و پشت مانیتور نشستم . اما تا ۲ ساعت دیگه اون بالام . دارم میرم برج میلاد . واسه چی ؟ بماند ... اما مطمئنا اگر موضوع جالبی نبود هیچ وقت جرات نمی کردم برم اون بالای بالا . سلمان و وحید خیلی کمکم کردند . از هردوشون ممنونم . پ ن : از همین نیم ساعت پیش کف پاهام داره تیر می کشه . هر موقع اسم ارتفاع و بلندی میاد این جوری میشم . شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
مبارزه با بدحجابی و ...
قبل نوشت :اين گزارش يادداشت گونه را برای همشهری جوان نوشته بودم . ازم خواسته بودند يک گزارش از يکی از ميادين شلوغ که طرح مبارزه با بد حجابی در آن اجرا می شود بنويسم .به دلايلی فقط بخش کوتاهی از آن ( بخش دوم) کار شده بود . اين هم متن کاملش:
میدان پونک این روزها خلوت تر ازهمیشه شده است . دیگر نه خبری از پارک دوبل ماشین ها در خیابان های منتهی به میدان است و نه اثری از پیاده روهای شلوغ که به زحمت می شد راهی میان آن همه جمعیت پیدا کرد. حتی صدای بوق های ممتد ماشینهای مانده در ترافیک میدان هم گوش را نمی خراشد .اینجا آرام تر از همیشه است. مجتمع تجاری کنار میدان هم همین حال وهوا را دارد . « بوستان » این روزها خلوت تر شده است . تا همین یک ماه پیش آفتاب که پایین می رفت سر و کله آدم ها هم اینجا پیدا می شد .داخل راهروهای مجتمع پر می شد ازجمعیتی که بیشترشان بی هدف دنبال پرسه زدن بودند . گاهی صدای شلیک خنده ای می آمد و قهقهه چند نفر دیگر. بعضی وقت ها وسط آن همهمه چند تا فحش نیمچه آبدار رد و بدل می شد و درگیری لفظی بین آدمهایی که هر کدام ادعا می کردند آن دیگری مزاحم شان شده . بیرون «بوستان» هم همین طور . جلوی ورودی ها را صف آدم هایی پر می کرد که تنه به تنه ات ایستاده بودند به انتظار . نیم ساعت یک ساعت و حتی بیشتر . بعضی ها هم می آمدند که شاید کسی منتظرشان باشد . آن وقت بود که تا آخر شب می توانستی توی راهروها ببینی شان . حالا اما اینطور نیست . تنها چیزی که اینجا و در مقابل غول سیمانی و شیشه ای و هرمی شکل بوستان به چشم می آید یک بنز سفید و یک مینی بوس سبز است که نشان « نیروی انتظامی » روی درشان یادت می اندازد که طرح « مبارزه با بدحجابی » اینجا هم اجرا می شود . *** دختر زیر چشمی اطرافش را می پاید. نگاهی به مینی بوس و مامورها می اندازد وبعد چشمانش آرام می چرخد روی لباسهای خودش و راهش را کج میکند تا مقصد دیگری انتخاب کند. آن یکی اعتماد به نفس بیشتری دارد . فقط چند تار موی بیرون آمده از روسری اش را می پوشاند و آرام از کنار مینی بوس رد می شود . دو نفر از خانم های پلیس پچ پچ کوتاهی با هم می کنند و بعد به سمت دختری دیگر می روند . مانتوی قرمزکوتاه و روسری کوچک دختر مورد تذکر خانم های پلیس است . تذکری کوتاه و بعد لبخندی بر لبان دختر که مسیرش زا به سوی ورودی مجتمع ادامه می دهد . پسرها اینجا بیشتر تذکر می شنوند . موهای مدل میکروبی و لباسهای چسبان و کوتاه با رنگهای جیغ و نامتعارف بیشتر توی چشم می زند . ازپشت شیشه مینی بوس که داخل آن را دید بزنی چند تایی دختر نشسته اند که دارند با هم حرف می زنند . قیافه هایشان نگران است و عصبانیت را می شود توی چهره ها دید .هر چند دقیقه یکبار هم یکی دو نفر به جمعشان اضافه می شوند . از جمع دخترهایی که به داخل مینی بوس هدایت می شوند هم گهگاهی یکی دونفر به قول خودشان « می پیچانند » و راه به کوچه پس کوچه های اطراف می برند . *** « همیشه همین طور است . نزدیک تابستان که می شود یک ماهی اینجا می آیند . هر روز به چند نفری تذکر می دهند و چند تایی را هم سوار ماشین می کنند و می برند . آن یکی دو ماه اینجا خلوت تر می شود . خب آنهایی هم که مورد دارند نمی آیند . اما بعد از آن دوباره اوضاع می شود مثل قبل . همان آش و همان کاسه ! » این ها را « شهروز » می گوید . صاحب یک بوتیک لباس در مجتمع . جوان بیست و چهار – پنج ساله ای که ظاهر خودش هم دست کمی از آن بیرونی ها ندارد . به قول خودش اگر الان هم از بوستان بزند بیرون جایش توی همان مینی بوس نیروی انتظامی است . شهروز می گوید : « به هرحال بدون جا نمی مانند . اینجا نشد یک پاتوق دیگر . فرقی هم برایشان نمی کند . فقط دوست دارند بگردند . راه بروند . خوش باشند و گاهی هم مخ بزنند . خیلی از رفقای من را پارسال گرفته بودند . بعد با هزار التماس و تعهد دادن های جورواجور آزاد شدند . الان هم هرروز می آیند همین جا . با همان تیپ . شاید هم با فشن های خفن تر » *** دختر دارد ریز ریز می خندد و با موبایل حرف می زند وگاهی با مانتو و روسری نارنجی اش ور می رود . توی تاکسی بحث بر سر طرح مبارزه با بدحجابی داغ شده است و هر کسی چیزی می گوید . دختر پقی می زند زیر خنده و موبایلش را قطع می کند . وسط بحث های کازشناسی راننده و مسافر جلویی می پرد و می گوید : « اوضاع خیلی خراب شده . به خود من گیر دادند امروز . همین چند دقیقه پیش دوستم را گرفتند و الان به موبایلم زنگ زده که جلوی موهایش را با قیچی کوتاه کرده اند » . بحث دختردارد جدی تر می شود که موبایلش دوباره زنگ می خورد : « باشه عزیزم . اومدم » دختر اسکناس دویست تومانی را به طرف راننده می برد : « آقا برج گلدیس پیاده می شم ». *** « گلدیس » این روزها خلوت تر از گذشته شده است . دیگر نه خبری از پیاده رو های شلوغ اطراف فلکه صادقیه است و نه راهروهای شلوغ که آدم به سختی می تواند راهش را میان آن همه عابر پیدا کند . تنها چیزی که اینجا بیشتر به چشم می آید یک بنز سفید و یک مینی بوس سبز رنگ است که ...
چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
روز معلم
روز معلم که میرسه همیشه یاد اون معلمایی می افتم که اصلا ازشون دل خوشی نداشتم ! همین جوری ! ... شاهکار آخرش بود . روز امتحان نیم ثلث اومد توی کلاس . چند قدمی زد و رفت طرف میزش .بعد یهو یه پاش رو گذاشت روی دسته صندلی . رفت وایستاد روی همون دسته و بیچاره و دستش رو سایبون چشماش کرد و زل زد به ته کلاس تا به قول خودش تقلب بگیره . داشتیم می ترکیدیم از خنده . کار چند نفر به اخراج از کلاس هم کشید . بعد که خسته شد اومد نشست روی صندلی . پاهاشو دراز کرد . تقریبا روی صندلی دراز شده بود دیگه . پاچه شلوارش رو تا حدود زانوهاش زد بالا و شروع کرد به خاریدن ... چند تا دیگه هم بعد از این قضیه از کلاس انداخت بیرون ... ...زنگ تفریح رو که زدند چند تایی موندیم سرکلاس . مغزی خودکار بیک رو در آوردیم و جوهرش رو با فوت کردن خالی کردیم روی صندلی. یه جوهر آبی و غلیظ . .روکش صندلی هم طوری بود که اصلا معلوم نمی شد چه اتفاقی در انتظار آقا معلمه . زنگ که خورد همه سر کلاس برگشتند . ما هم انگار نا انگار . اومد و چند قدمی زد . بعد به عادت همیشگی از اون کارای معروفش ... دل دل می کردیم که کی میشینه روی صندلی . اما انگار بو برده بود . ولی نه ... نشست . چند باری هم خودشو جابه جا کرد تا خیالمون راحت تر بشه ... آقای معلم که از روی صندلی بلند شد وبا همون شیوه منحصر به فرد و قدمهای گنده راه افتاد توی کلاس ... اون روز و اون زنگ همه رو تعطیل کردن و فرستادن خونه ... پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
قافله عمر
این قافله عمر عجب می گذرد ... ۲۴ ساله شدم امروز... به همین زودی ... به همین راحتی...
چهارشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٥
GPRS
چه حالی داره چک کردن ایمیل ها و چرخ زدن توی اینترنت وقتی توی تاکسی پشت ترافیک اعصاب خوردکن بزرگراه مدرس نشسته باشی ! 48 ساعتی میشه که سیستم جی پی آر اس موبایلم فعال شده .انصافا هم سرعت خوبی داره ! تا ۱۵ فروردین هم مجانیه ! موبایلم داره می ترکه از بس خزعبلات دانلود کردم باهاش ! ایرانسل ! دمت گرم !! شنبه ٥ اسفند ،۱۳۸٥
عکسهای منتشرنشده
در راستای اینکه بعضی عناصر معلوم الحال با انجام تحرکات جدیدی همچون تهیه و انتشار عکس و پوستر و با فرافکنی و چیزهای دیگر سعی در تشویش اذهان عمومی به قصد تخریب و ... نموده اند لذا برای تنویر همان افکار فوق الذکرعمومی اقدام به انتشار عکسهای منتشرنشده ای از زهرا ( یک هفته ای میشود که شش ماهگی را رد کرده ) می شود. پ ن : در شهرستان اجدادی ما به شیرخواره هایی که لباس عربی می پوشند و به اصطلاح عام «علی اصغر» میشوند می گویند : « ذوالجناح»(!!) . حالا چرایش را نمی دانم ولی خب این هم اسمی است برای خودش دیگر ! این هم ذوالجناح ما :
شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥
تودل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره پابوس امام رضا ... ممنونتم آقا ! درسته میهمان خوبی نبودم . اما خیلی چسبید این زیارت کوتاه و فشرده! خداکندخودم هم مثل لباسهایم بوی حرمت را گرفته باشم. ... رفته بودم مشهد . پابوس امام رضا (ع) سهشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٥
پارسال وبلاگر امسال همکار
راست میگن دنیا کوچیکه ها ! با یکی هم صحبت میشی و از سوابق گذشته تون میگین ! بعد یهو بحث میره سمت وبلاگ و اون وقت ... دوباره میشی « آقای قورمه سبزی» و ... « اون پستی که توی وبلاگ نوشته بودی رو یادمه ... کامنتهامو می خوندی اصلا ؟!»... خواننده قیمی و پروپاقرص وبلاگهای همدیگه بودین و حالا دست روزگار با هم همکارتون کرده ! چه لذتی داره این آشنایی قدیمی ! یاد اولین روز قرارهای وبلاگی توی خونه پوریا افتادم . دوستای نادیده همدیگه رو با نشونی میشناختن . از رنگ لباس و عینک و ... یادش بخیر ! چقدر اولین برخوردهامون خاطره انگیز بود ! دوشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٥
هديه ای از آسمان
باران می آید ... درهای آسمان باز شده ... حال خوبی دارم ... یعنی می شود خدایا ... ؟! یا غفار الذنوب ! اغفر ذنوبی کلها . بحرمه محمد و آل محمد ! ... *** هدیه آسمانی ما حالا دو ماهی می شود که خانه مان را روشن کرده . ((زهرا)) ی کوچکمان امسال واسطه خوبی شده میان بنده و معبود ! جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥
مسافرکوچولو
مسافر کوچولوی ما هم بالاخره اومد . زهرا خانوم ما امروز ۹ مین روز تولدش رو جشن می گیره . عکساشو هم نمیذارم تا آب از لب و لوچه تون سرازیر نشه ! شما یه پسر خوب سراغ ندارین که دخترمونو عروس کنیم بفرستیم سر خونه و زندگیش ؟؟! راستی ... دختر کوچولوی ما دیروز یه رکورد زد و از ۲۴ ساعت روز فقط نیم ساعت چشماشو باز کرد !! چهارشنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٤
خوب و بد روزها
اگه قرار باشه يه روز خوب برات باشه از همون کله سحر همه چی بر وفق مراده و از همه طرف بهت حال می دن تا آخر شب . حتی اون شب خوابهاتم درست و حسابيه ! اما اگه قرار باشه روز روز بدی باشه از همون موقع چشم باز کردن زمين و زمان ازت حال گيری می کنن . حتی اون مواردی که فکر ميکنی مشکل ساز نباشند تمام روزت رو خراب می کنن . عين همين حالا که بعد از سه شبانه روز بی خوابی و از زور خستگی و بعد از کلی سر و کله زدن با اين وامونده تونستم وصل بشم تا فقط اين چند خط رو بنويسم . سريع اخماتو توی هم نکن که « هر روز روز خداست و هرجور که باهاش تا کنی بهت ميگذره » . نمی دونم اين چيزی که گفتم چند بار تا حالا حس کردی ولی يه واقعيته ! همون اول صبح مشخص ميشه که قراره روزگار چه جوری باهات تا کنه ! یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳۸٤
تمت!
تموم شد . دانشگاه رو ميگم ! فقط يه دو واحد پروژه کارآموزی گذاشتم واسه ترم بعد که هم دانشگاه نرم و هم سربازی و در عين حال دانشجو هم باشم . روزای عجيبی یه . دارم فکر می کنم به چهار سال پيش و اولين روز و اولين کلاس ! يه حس دلتنگی دارم نسبت به دانشگاه و از اون طرفم خيلی خوشحالم که ديگه مجبور نيستم بهترين سالهای عمرم رو صرف مدرکی کنم که يه ريال هم برای چرخيدن زندگيم ارزش نداره . رشته خوبی بود . خيلی دوستش داشتم : « مديريت صنعتی » دانشگاه اما دانشگاه خوبی نبود . هرچند نسبت به بقيه واحدها خيلی سرتر بود . به روزهای گذشته که نگاه ميکنم خيلی تغييرات توی خودم می بينم : ديگه اون دانشجوی بچه مثبت درسخون و البته عاشق ماجراجويی های دانشجويی و نشريه و اين خزعبلات نيستم . مخصوصا اين ترم آخری که همه درسهام عمومی بود و با بروبچه های ورودی جديد می نشستيم سر يک کلاس اين تغييرها رو خيلی حس کردم . به هر حال اين چهار سال هم تموم شد . منتظرم تا اسفند بياد و دوباره برم بشينم سر جلسه کنکور . جالبه که هيچ استرسی ندارم و البته هيچ تلاشی هم نکردم و نمی کنم که حتما امسال کنکور کارشناسی ارشد قبول بشم . فقط واسه تفريحه ! باشه تا سال بعد ! سرم هم خلوت تر شده و زندگی هم افتاده روی روال ! ميخوام دوباره شروع کنم به نوشتن . اگه بشه هر روز ... دوشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸٤
دلم تنگ شده بودها !!
چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده بود . هشتاد روزی شد که يادداشت نذاشته بودم . کار و زندگی و متاهلی و هزار دردسر ديگه خيلی از اينجا دورم کرده بود . راستی ... يه اتفاقای خيلی خوبی داره ميافته . دعا کنيد ... ! ... (باخت مجدد پرسپوليس هم که ديگه ارزش تبريک گفتن نداره . خيلی وقته بردن پرسپوليسيا واسه بروبچ عادت شده ! ... ولی خدا وکيلی عجب بارونی بودها . اگه ماموريت کاری نبود عمرا استاديوم نمی رفتم !! ) جمعه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٤
برای پدرم
۲۰ روز ديگه بيشتر نمونده چه زود گذشت اين ۲۲ سال ! خيلی سخته شروع يک زندگی مستقل می خوام اينجا ازت تشکر کنم . به خاطر لحظه لحظه اين بيست و دو سال . به خاطر اين دو سه - سال آخر که برای پاگرفتن زندگی جديدم از جونت مايه گذاشتی و شرايط زندگی با بهترين همراه زندگيمو فراهم کردی می دونم که هيچ وقت به اينجا سر نمی زنی با اينکه اصلا پسر خوبی برات نيستم اما يه دنيا دوستت دارم ! روزت مبارک
[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |