چشم هایش

 (این یادداشت را به مناسبت روز پدر و البته اولین روزپدر خودم برای همشهری جوان نوشتم ) 

چشم توی چشم هم که می دوختیم می توانستم پشت آن چشم های خسته – که هیچ وقت خستگی اش را به رخمان نکشید – معمایی را بخوانم که سالها بود دنبال جوابش می گشتم . بابا همیشه می گفت : « تا خودت پدر نباشی نمی توانی حس یک پدر نسبت به بچه اش را درک کنی » . معنی حرفش را هیچ وقت نفهمیدم . هیچ وقت نتوانستم درک کنم آن حس پدرانه ای که بابا حرفش را می زد چه ویژگی خاص و منحصر به فردی داشت که فقط پدرها می توانستند درکش کنند ؟ تصورم از پدرها همیشه محدود به چندتا جمله می شد و جمله هایی در وصف موجودات زحمت کشی که تمام دل خوشی و امیدشان گرداندن چرخ زندگی یک خانواده و آوردن نان حلال سر سفره شان بود .این چند تا جمله کلیشه ای اما، هیچ وقت نتوانست برایم معمای چشم های بابا را حل کند.همه این ها را توی وجودش می دیدم، اما هیچ کدام پاسخی برای معمای حل نشدنی ام نبود .

***

 چشم توی چشم هم که انداختیم ، تمام گره معما به یکباره برایم باز شد . تازه نیم ساعتی از به دنیا آمدنش گذشته بود و توی یک پارچه سفید پیچیده بودندش و توی فاصله چند متری تا بخش ، فرصتی شده بود تا چشم توی چشمش بیندازم و دخترک را ببینم . خیلی یرای این اولین نگاه نقشه کشیده بودم . اما آن قدر هیجان زده ام کرد که توی تمام آن مدت کوتاه فقط زل زده بودم توی چشم های ریزش که برای اولین بار داشت دنیای جدیدی را تماشا می کرد . او هم همان طور زل زده بود توی چشم های من و لبخند کم رنگی – که تا یکی دوماه بعد هیچ وقت تکرار نشد – روی صورتش نشسته بود . همان چند لحظه کافی بود تا معمای قدیمی پدرانه برایم حل شود . بابا راست می گفت . هیچ وقت نمی شود این حس را از توی قلبت بریزی روی زبانت و درباره اش حرف بزنی . فقط و فقط خودت باید پدر باشی تا بدانی چرا وقتی بعد از یک روز سخت و مزخرف کاری و حدود ده – دوازده ساعت کار مداوم و اعصاب خردکن ، در را که باز می کنی و لبخند و ذوق کردن و چهاردست وپا به استقبالت آمدنش را که تحویل می گیری ، تمام خستگی های دنیا را همان جا پشت در دفن می کنی؟ یا چرا شب ها وقتی آن قدر خسته ای که صدای در کردن توپ هم نمی تواند بیدارت کند چه طور با کوچک ترین گریه اش مثل سربازهایی که نوبت پست دادنشان است از جایت می پری و بغلش می کنی تا خواب کودکانه اش به هم نریزد . امسال ، سال اول است . اولین سالی که پدر بودن را با لبخندهای دوست داشتنی یک دخترک 11 ماهه در روزپدر تجربه می کنم . مطمئنم که این ، یکی ازهیجان انگیز ترین روزهای زندگی ام خواهد بود. روزی که می توانم معمای چشم های بابا را دوباره معنی کنم . اگر «بابا» و «ماما» گفتن های دخترک بگذارد و دوباره مجبورم نکند که تمام حرف هایم را بریزم توی چشم هایم و دوتایی زل بزنیم توی چشم های همدیگر .

/ 9 نظر / 5 بازدید
رسپينا

سلام. وبلاگ زيبايی داريد. خوشحال ميشم به منم سر بزنيديا حق

زهرا

سلام وبلاگ زيبايی دارين خوشحال ميشم ه وبلاگ من هم سر بزنين موفق باشين در پناه حق

هدی

البته که ميام ! چه بهتون مياد بابا بودن..

سعيده

یا معین سلام عید بزرگ مبعث بر شما مبارک ×روزگار رهایی× به روز شد چهارمین دوره ی ختم گروهی قرآن کریم جهت سلامتی و تعجیل در ظهور امام مهدی (عج) در ×روزگار رهایی× در حال برگزاری است دوستانی که تمایل به شرکت در این طرح را دارند در قسمت نظرات وبلاگ اعلام آمادگی کنند

سعيده

راستی عجب عکس قورمه سبزی گذاشتين!!!!!!!!خيلی خوشمزه است

هادی نیلی

برای یک لحظه وسوسه‌ام کردی... خیلی‌خوب نوشته‌ای

تعالي

كوچكتر كه بودم هميشه دوست داشتم با پدرم به هرجا كه مي رفت بروم. شايد اونم خيلي دوست داشت من رو با خودش ببره. ولي دوقدم اونطرف تر يه ميدون جنگ تمام عيار بود كه كوچيكي قد من حتي به اولين تل خاكش هم نمي رسيد فقط دستاي پرتوان و قامت استوار باباي من و خيلي باباهاي ديگه ميتونست حتي از ديوار بلند تير و تركش بپره و جنگ رو به كام سازندگانش تلخ كنه. جنگ كه تموم شد همتش رو تو دستاي پر از براده فلزش مي ديدم و .... و حالا هم بعد از گذشت چندين سال هنوز هم با اينكه زندگي جديدي رو تشكيل دادم زحمت اكثر كارام با اونه. بيشتر از هزار بار خواستم يه تشكر خشك و خالي ازش بكنم ولي نتونستم شايد خودش مي دونه كه دوستش دارم. مهدي جون خيلي قشنگ بود وادارم كرد منم يه چند خطي بنويسم. قربانت

لبخند مريم

سلام چطوری عزيز ممنون از لطفت وقتی اس ام است رسيد تعجب کردم گفتم حاجی از کجا يادش بوده بعد با خودم گفتم همه مثل تو آلزايمر ندارن همه مثل تو معرفتشون نم نکشيده در هر حال خوشهالم کردی . هميشه موفق باشی .

زهرا

با اينکه ميگند دنيای مادر بودن خيلی قشنگه و غير قابل فهم ، ولی با خوندن اين مطلب شما ، دلم خواست که يک بار هم اگه ميشد پدر ميشدم و اين معما رو منم ميفهميدم خيلی قشنگ بود