مبارزه با بدحجابی و ...

قبل نوشت :اين گزارش يادداشت گونه را برای همشهری جوان نوشته بودم .  ازم خواسته بودند يک گزارش از يکی از ميادين شلوغ که طرح مبارزه با بد حجابی در آن اجرا می شود بنويسم .به دلايلی فقط بخش کوتاهی از آن ( بخش دوم) کار شده بود . اين هم متن کاملش:

 

مجتمع تجاری بوستان – میدان پونک

میدان پونک این روزها خلوت تر ازهمیشه شده است . دیگر نه خبری از پارک دوبل ماشین ها در خیابان های منتهی به میدان است و نه اثری از پیاده روهای شلوغ که به زحمت می شد راهی میان آن همه جمعیت پیدا کرد. حتی صدای بوق های ممتد ماشینهای مانده در ترافیک میدان هم گوش را نمی خراشد .اینجا آرام تر از همیشه است.

مجتمع تجاری کنار میدان هم همین حال وهوا را دارد . « بوستان » این روزها خلوت تر شده است . تا همین یک ماه پیش آفتاب که پایین می رفت سر و کله آدم ها هم  اینجا پیدا می شد .داخل راهروهای مجتمع پر می شد ازجمعیتی که بیشترشان بی هدف دنبال پرسه زدن بودند . گاهی صدای شلیک خنده ای می آمد و قهقهه چند نفر دیگر. بعضی وقت ها وسط آن همهمه چند تا فحش نیمچه آبدار رد و بدل می شد و درگیری لفظی بین آدمهایی که هر کدام ادعا می کردند آن دیگری مزاحم شان شده . بیرون «بوستان» هم همین طور . جلوی ورودی ها را صف آدم هایی پر می کرد که تنه به تنه ات ایستاده بودند به انتظار . نیم ساعت یک ساعت و حتی بیشتر . بعضی ها هم می آمدند که شاید کسی منتظرشان باشد . آن وقت بود که تا آخر شب می توانستی توی راهروها ببینی شان .

حالا اما اینطور نیست . تنها چیزی که اینجا و در مقابل غول سیمانی و شیشه ای  و هرمی شکل بوستان به چشم می آید یک بنز سفید و یک مینی بوس سبز است که نشان « نیروی انتظامی » روی درشان یادت می اندازد که طرح « مبارزه با بدحجابی » اینجا هم اجرا می شود .

***

دختر زیر چشمی اطرافش را می پاید. نگاهی به مینی بوس و مامورها می اندازد وبعد چشمانش آرام می چرخد روی لباسهای خودش و راهش را کج میکند تا مقصد دیگری  انتخاب کند. آن یکی اعتماد به نفس بیشتری دارد . فقط چند تار موی بیرون آمده از روسری اش را می پوشاند و آرام از کنار مینی بوس رد می شود . دو نفر از خانم های پلیس پچ پچ کوتاهی با هم می کنند و بعد به سمت دختری دیگر می روند . مانتوی قرمزکوتاه و روسری کوچک دختر مورد تذکر خانم های پ‍لیس است  . تذکری کوتاه و بعد لبخندی بر لبان دختر که مسیرش زا به سوی ورودی مجتمع ادامه می دهد .

پسرها اینجا بیشتر تذکر می شنوند . موهای مدل میکروبی و لباسهای چسبان و کوتاه با رنگهای جیغ و نامتعارف بیشتر توی چشم می زند . ازپ‍شت شیشه مینی بوس که داخل آن را دید بزنی چند تایی دختر نشسته اند که دارند با هم حرف می زنند . قیافه هایشان نگران است و عصبانیت را می شود  توی چهره ها دید .هر چند دقیقه یکبار هم یکی دو نفر به جمعشان اضافه می شوند .

از جمع دخترهایی که به داخل مینی بوس هدایت می شوند هم گهگاهی یکی دونفر به قول خودشان « می پیچانند » و راه به کوچه پس کوچه های اطراف  می برند .

***

« همیشه همین طور است . نزدیک تابستان که می شود یک ماهی اینجا می آیند . هر روز به چند نفری تذکر می دهند و چند تایی را هم سوار ماشین می کنند و می برند . آن یکی دو ماه اینجا خلوت تر می شود . خب آنهایی هم که مورد دارند نمی آیند . اما بعد از آن دوباره اوضاع می شود مثل قبل . همان آش و همان کاسه ! »

این ها را « شهروز » می گوید . صاحب یک بوتیک لباس در مجتمع . جوان بیست و چهار – پنج ساله ای که ظاهر خودش هم دست کمی از آن بیرونی ها ندارد . به قول خودش  اگر الان هم از بوستان بزند بیرون جایش توی همان مینی بوس نیروی انتظامی است .

شهروز می گوید : « به هرحال بدون جا نمی مانند . اینجا نشد یک پاتوق دیگر . فرقی هم برایشان نمی کند . فقط دوست دارند بگردند . راه بروند . خوش باشند و گاهی هم مخ بزنند . خیلی از رفقای من را پارسال گرفته بودند . بعد با هزار التماس و تعهد دادن های جورواجور آزاد شدند . الان هم هرروز می آیند همین جا . با همان تی‍پ . شاید هم با فشن های خفن تر »

***

دختر دارد ریز ریز می خندد و با موبایل حرف می زند  وگاهی با مانتو و روسری نارنجی اش ور می رود . توی تاکسی بحث بر سر طرح مبارزه با بدحجابی داغ شده است و هر کسی چیزی می گوید . دختر پقی می زند زیر خنده و موبایلش را قطع می کند . وسط بحث های کازشناسی  راننده و  مسافر جلویی می پرد و می گوید : « اوضاع خیلی خراب شده . به خود من گیر دادند امروز . همین چند دقیقه پیش دوستم را گرفتند و  الان به موبایلم زنگ زده که جلوی موهایش را با قیچی کوتاه کرده اند » . بحث دختردارد جدی تر می شود که موبایلش دوباره زنگ می خورد : « باشه عزیزم . اومدم » دختر اسکناس دویست تومانی را به طرف راننده می برد : « آقا برج گلدیس پیاده می شم ».

***

« گلدیس » این روزها  خلوت تر از گذشته شده است .  دیگر نه خبری از پیاده رو های شلوغ اطراف فلکه صادقیه است و نه راهروهای شلوغ که آدم به سختی می تواند راهش را میان آن همه عابر پیدا کند .

تنها چیزی که اینجا بیشتر به چشم می آید یک بنز سفید و یک مینی بوس سبز رنگ است که ...

 

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضيه

يک صفحه ی دست نويسش رو روی ميز مشعل خونده بودم.توی سربرگ همشهری محله. اون قسمت پسر مو ميکروبيا رو..(البته بدون اجازه)دلم می خواست ادامش رو هم بخونم.اينجا ديدم خوشحال شدم. البته ما هم از اين بنز سفيدا و اون مينی بوسا کنار مجتمع تجاريا و مرکز خريدا زياد ديديم. اما راستش هيچ وقت هم دورش رو خالی نديديم.حتی تو اين اوضاع بگير بگير.ملت از رو نميرن! فوقش می خوان چی کار کنن که مردم (يعنی بد حجابا) بترسن؟! وقتی تقريباْ نصف بچه های دانشگاه ما رو لا اقل يک بار گرفتن، ديگه اين گرفتنه هم چيز ترسناکی نمی تونه باشه! حالا نمی دونم تو محل شما چه جوری بوده که ملت اينقدر جدی گرفتن قضيه رو!

لبخند مريم

سلام مهدی جان تبريک می گم حسابی نويسنده شدی مطمئن هستم موفق می شی انشاا.. يه روز مدير مسئول بشی عزيزم سوال مهم من اينه : فردای اتمام طرح چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اين فنر فشرده شده اين بار قراره تا کجا بپره ؟

زهرا

آخر اين ماجرا به کجا ختم ميشه؟نمی دونم شما با اين کار چقدر موافقيد ولی به نظر من جواب نمی ده... راستی!گفتيد اون آقاهه استاد شما بوده؟جدی ميگيد؟اين ماجرا رو يکی از اساتيد ما که دوست ايشون بوده برامون تعريف کرد...

بشری

اِ ، همسایه هم که هستیم !!

انسيه

سلام. مطلبتونو تو مجله خونده بودم. خوشحال شدم که اينجا تونستم کاملترش رو ببينم. در مورد آپ کردن هم تورو خدا کوتاه بياين. من همين هفته ای ۱ بار رو هم توش موندم چه برسه بيشتر بشه. ولی در کل تقاضامند(عجب کلمه ای) پيشنهادات و مخصوصا؛ انتقاداتتون هستم.

لبخند مريم

سلام داش مهدی عزيزم ايميلت ظاهرا نيومده . درمورد موبايل هم بايد بگم آره ديگه واگزار شده البته خدا خير بده اين ايرانسل رو . باهات تماس می گيرم دوباره بهم ايميل کن .

احسان

اگه همه اش چاپ شده بود الان همگی داشتيم تو هتل اوينُ يخ در بهشت تناول می کرديم

Mohammad hosein

Negareshet kheili alie . Faghat toro khoda bishtar movazebe khodet bash va inghadr donbale hashie nabash .